حسنک کجایی .... ؟

حسنک کجایی .... ؟
   نوشته ای از شهید احدی در فراق شهید  حسن صفایی

شهید بزرگوار

شهید حسن صفایی

(سلام علیکم ایشان دایی بنده هستند و من افتخار می کنم که همچنین دایی شجــاعــی دارم.)

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعــت15:59 تــوسط عباس |
طبقه بندی: شهدا
برچسب ها: حسنک کجایی، شهید حسن صفایی، حسن صفایی، دایی حسن، شهید احمدرضا احدی
رساله مراجع عظام تقلید برای موبایل
رساله درون موبایل دریافت از یاد یار عظمی

رساله مراجع عظام تقلید { لطفا در ادامه مطلب دریافت کنید }

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعــت17:46 تــوسط عباس |
طبقه بندی: موبایل و کامپیوتر
برچسب ها: رساله مراجع عظام تقلید، رساله جاوا، رسانه اندروید، دانلود رساله، آیت الله خامنه ای
شهید شهرزاد زندوکیلی
شهید شهرزاد زندوکیلی

▪ تاریخ تولد :۱۳۵۹
▪ نام پدر :هوشنگ
▪ تاریخ شهادت : ۲۸/۱۰/۱۳۶۵
▪ محل تولد :همدان /ملایر
▪ طول مدت حیات :۶ سال
▪ محل شهادت :ملایر
کلاسهای درس را که پر از هیاهوی دانش‌آموزان بود، پشت سر هم می‌گشتم شنیدم در نیمکتی به جای یک شاگرد کلاس اول گل سرخی گذاشته‌اند و دوستان دلسوخته دفترهایش را به جای او ورق می‌زنند تا از درسها عقب نماند اما آنها نمی‌دانستند شهرزاد زندوکیلی الفبای عشق را خیلی زود یاد گرفته است. او درس شهادت را زودتر از همه ما آموخته بود. جایش در میان دوستان خالی است. او در سال ۱۳۵۹ در ملایر دیده به هستی گشوده بود و اینک در زمستان ۱۳۶۵ از میان ما رفت.در آن هنگام که موشکهای خفاشهای شب قلب آسمان را شکافت و بر سر خانه شهرزاد و خواهر کوچکش (شهید شیما) و مادر فداکارشان (شهلا تورث) فرود آمد یادشان در ذهنها ماندگار و مزارشان پرشقایق گردید.

منبع:کتاب آینه و شقایق

 منتشر کننده: یاد یار عظمی

+ نوشته شـــده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعــت17:23 تــوسط عباس |
طبقه بندی: شهدا
برچسب ها: شهید شهرزاد زندوکیلی، شهدا، یاد یار عظمی، Yade Yare Ozma
دست نوشته ای از شهید احمدرضا احدی رتبه نخست کنکور پزشکی سال 64

"دنیا همه اش غرور است ,خودنمایی است ,ریاست.دنیا همه اش شرک است, آن هم این دنیای اعمال ما.

وقتی همه چیز حتی محبت ها و عداوت ها برای خدا شد,وقتی که غم ها و شادی ها برای خدا شد,وقتی که سکوت و فریاد ها برای خدا بود,وقتی همه اش خدایی بود نه شیطانی، دنیا جلوه اش عوض میشود . اما حالا که این طور نیست.

دنیا همه اش کجی است همه اش شرک است ما همه دروغگوئیم. در گفته هایمان در تعریف هایمان دم ازشهادت میزنیم, اما در میدان جنگ پایمان می لرزد.

اما دروغ میگوئیم .وقتی در کارها عشق به خدا بود,دنیا عوض می شود.این همه رنج ها که می کشی ,این همه زخم ها که می خوری ,این همه نا ملایمات که میبینی اگر برای خدا نباشد هیچ است هباء است. گفتنت ,شنیدنت,رفتن و امدنت ,بودن و نبودنت, خندیدن و گریستنت ,خوشحال وغمگین شدنت,فریادت ,سکوتت کدامش برای خداست ؟ هیچ کس نیست هیچ چیز نیست, در میقات وجود خسی هم نیست .همه اش خداست ,همه چیز خداست. دوستی ها , عداوت ها, حرکات و سکنات ,همه چیز و همه چیز از خداست .هر خوبی ,هر قوه ای و هر موثر در وجودی هست ,خداست."

غریبه باش

درمیان همه مردم با اینکه با همه راه می روی، باهمه می گویی و می خندی، بااینکه همه را می شناسی، ولی غریبه باش.درد دل هایت را برای هیچکس غیر دوست نگو. مگذار غیر دوست در اندرون تو و انچه در تو می گذرد، راه یابد. بگذار که غصه ها همانطور که هستند، در بستر خاکی زمین دفن شوند. نگفتن ان خیلی بهتر است.اینها را مگو، مگر به دوست.

خدایا آرامم کن...مگذار خاطر کسی برایم ناراحت باشد.خدایا مگذار دلی بشکند که طاقت این یکی را ندارم...پس خدایا خودت آرامم کن...که تو همانی که در تنگاتنگ  هر مشکلی فریادرس بندگانت هستی...مهربان تر از آنچه که بندگانت می پندارند...

_____________________________________________________________________

 

مجنون

شنیده بودی که عشق لیلی، مجنون بیچاره را آن چنان آواره کرده بود که حتی سخت ترین و موحش ترین بیابان ها را هم برای یافتن لیلی زیر پا گذاشت، ولی باور نمی کردی آن عشق این قدر شدت داشته باشد که مجنون بیچاره  را به این جزایر بکشاید...جزایر مجنون....هور یعنی خون، یعنی تا آخرین لحظه ها ایستادن، هور یعنی فریاد، هور یعنی شهادت های گمنام، هور یعنی مزار شهیدان بی جسد، هور یعنی مزار آبی...

_______________________________________________________________________

 

من محتاج توام....

دیگر نمی خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم...من محتاج توام...خدایا...بگو ببارد باران،که کویر شوره زار قلبم سالهاست که سترون مانده است .من دیگر طاقت دوری از باران ندارم.....خدایا...دیگر طاقت ماندن ندارم،بگذار این خشک زار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد...بگذار این دیدگان دیگر نبیند. بس است هر چه دیده اند...بذار این گوشهای صم دیگر نشنوند.بس است هر چه شنیده اند. بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند.بس است هرچه جنبیده اند.

خدایا دوست دارم...تنهای تنها بیایم...دور از هر کثرتی، دوست دارم، گمنام گمنام بیایم ، دور ازهویتی.

خدایا اگر بگویی: لیاقت نداری، خواهم گفت: لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام..

خدایا...دوست دارم سوختن را...فنا شدن را..از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن...

دست نوشته ساعتی قبل از شهادت)

.....................................................................................................................

.........................................................................................................

چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، که اینجا نباشد،یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟

به راستی ما کجای این سوالها و جوابها قرار داریم؟کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبراست؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد میکند؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال،از کتاب،از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس ؟ دیر رسیدن سر کلاس،نمره گرفتن؟ دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک،به ماشین،به قبولی در فوق دکترا؟

صفایی ندارد ارسطو شدن            خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن

پسرک دانشجو ،به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است،جوانی به خاک افتاده است

ای دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند و آنان را زنده به گور کرده اند ،هیچ می دانستی؟ حتما نه!... هیچ آیا آنجا که کارون ،دجله و فرات به هم گره می خورند به دنبال آب گشته ای تا اندک زبان خشکیده کودکی را تر کنی،و آنگاه که قطره ای نیافتی با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!اما تو اگر قاسم نیستی ،اگر علی اکبر نیستی،اگر جعفر و عبدالله نیستی،لااقل حرمله مباش ! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد ، من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد...

..

+ نوشته شـــده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعــت16:33 تــوسط عباس |
طبقه بندی: شهدا
برچسب ها: دست نوشته ای از شهید احمدرضا احدی رتبه نخست کنکور، دست نوشته شهید، شهدا، یاد یار عظمی، Yade Yare Ozma
وصیت نامه شهید احمدرضا احدی
 

وصیت نامه شهید احمدرضا احدی

 

فقط، نگذارید حرف امام به زمین بماند همین

 

شهید احمد رضا احدی ، نفر اول کنکور رشته تجربی به سال 1364 ، آخرین وصیت خود را در چند جمله کوتاه خلاصه کرده است.

به گزارش خبرگزاری فارس ، شهید احمد رضا احدی ، نفر اول کنکور رشته تجربی به سال 1364 ، آخرین وصیت خود را در چند جمله کوتاه خلاصه کرده است.

احمدرضا احدی به تاریخ آبان سال 1345 در اهواز متولد شد . همزمان با آغاز جنگ تحمیلی ، به عنوان مهاجر جنگی همراه خانواده به ملایر بازگشت و در رشته ی علوم تجربی در دبیرستان دکتر شریعتی به ادامه ی تحصیل پرداخت ، تا آن که در سال 63 موفق به کسب دیپلم گردید. در سال 64 در کنکور سراسری تجربی رتبه اول را کسب کرده و در رشته ی پزشکی در دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شد و در آن جا به ادامه ی تحصیل پرداخت.

وی نخستین بار بار در سال 61 به جبهه رفت و در عملیات رمضان شرکت کرد و در همین عملیات مجروح شد .احمد رضا احدی سر انجام در شب دوازدهم بهمن ماه سال 65 به شهادت رسید و پس از پانزده روز که پیکر آن شهید میهمان آفتاب بود به شهرستان ملایر بازگردانیده شد و در آرامگاه عاشورای ملایر به خاک سپرده شد.          
متن تنها وصیت نامه به جا مانده از شهید احمدرضا احدی به این شرح است: 

بسم الله الرحمن الرحیم

فقط، نگذارید حرف امام به زمین بماند همین

حدود یک ماه روزه قرض دارم تا برایم بگیرید و برایم از همگی حلالی بخواهید

والسلام
کوچکترین سرباز امام زمان(عج)
احمدرضا احدی


شهید احمدرضا احدی (نفر سمت چپ) نفر اول کنکور تجربی سال 1364

 

 

+ نوشته شـــده در دوشنبه ششم بهمن 1393ساعــت16:26 تــوسط عباس |
طبقه بندی: شهدا، وصیت نامه شهدا
برچسب ها: وصیت نامه شهید احمدرضا احدی، Yade Yare Ozma، یاد یار عظمی، وصیت نامه شهدا، شهید احمدرضا احدی